دسته
www.jangvazan.blogfa.com
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1344
تعداد نوشته ها : 4
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب
GraphistThem241
نماز و شيطان در احاديث – حق نماز – آثار نماز در قرآن – حضور قلب در نماز – بركات نماز اول وقت – سبك شمردن نماز و نشانه قبولي نماز

namaz-powerpoint_0

با هديه ي يك گل صلوات جهت تعجيل در فرج آقا امام زمان (عج) دانلود كنيد.

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

دانلود

بازنشر از تصاوير اسلامي

دسته ها :
خاطرات تنها محافظ زن از امام خميني(ره)

با ديدنش به اين نتيجه مي رسي كه مي توان زنبود؛ فرمانده جنگي بود؛ محافظ رهبر يك انقلاب عظيم بود و بغض كرد. وقتي ازامامش صحبت مي كني بغض كلماتش را بريده بريده مي كند. غم از دست دادن امام(ره) براي او هنوز پر رنگ است. با خاطراتش مي خندد و مي گريد. بعد از شنيدن و يا گفتن نامش بلند صلوات مي فرستد و هنوز به اندازه آن سال ها برايش احترام قائل است. مي سوزد از اين كه چرا كمتر شخصيت اين رهبر وارسته شناخته شده است.

مرضيه حديدچي (دباغ) از مبارزان مسلح ضد حكومت پهلوي و اولين فرمانده سپاه منطقه غرب كشور است كه در ركاب امام خميني (ره) سال ها به مبارزه عليه باطل پرداخت و شكنجه و زندان هيچ گاه وي را نترساند و از راهش باز نگشت. 

اين فعال مبارزه مسلحانه ضد حكومت پهلوي در پاسخ به اين سوال كه چطور مي توان از حضرت امام (ره) الگو گرفت گفت: من به شما مي گويم كه امام چگونه زندگي مي كردند تا شما بدانيد كه بايد اين طور رفتار كنيد و چه ويژگي هايي داشته باشيد. زماني بود كه نفت در ايران گران شد. امام (ره) كه آن زمان در نوفل لوشاتو بودند دستور دادند كه بخاري را خاموش كنند. در لباس پوشيدن و غذا خوردن هم همين قدر رعايت مي كردند. ناهار برايشان آب گوشت مي پختم و شب نانو پنير مي خوردند.

 

البته شايد خيلي سخت باشد كه آن طور لباس بپوشند و چنان رفتار كنند اما اگر جوانان بخواهند از ايشان الگو بگيرند بايد اين طور باشند. متاسفانه حضرت امام(ره) آن طور كه بايد شناسانده نشده اند. حتي بعضي از مسئولين ما هم ايشان را نشناختند. بايد مثل ايشان اميال دنيوي را كنار بگذاريم. من نمي گويم كه جوانان درس نخوانند اما در كنار كتاب هاي درسي اي كه مي خواندند درباره روش زندگي حضرت امام هم تحقيق كنند وسعي كنند كه به ايشان نزديك شوند.

thumb_26629

به نظر من بيشترين مسئله ديني كه حضرت امام(ره) به آن توجه داشتند مسئله حلال و حرام بود. اگر ما تلاش كنيم تا اين مسئله را ياد بگيريم آن وقت چندين خميني خواهيم داشت.

 

پرهيز از عصبانيت

مرضيه حديدچي بر حسن خلق امام خميني(ره) تاكيد كرد و اظهار داشت: امام(ره) هيچ وقت عصباني نمي شدند. به عنوان مثال ايشان روي رفتن دختران به خانه همسايه حساسيت داشتتد. يك بار كه متوجه اين موضوع شدند شاخه درخت را كندند و گفتند اگر يك بار ديگر برويد شما را با اين مي زنم. اما همه مي خنديدند و مي دانستند امام هيچ وقت كسي را نمي زند. 

 

دوري از افراط

اين يار ديرينه امام خاطره اي از زماني كهخدمت ايشان بود تعريف كرد و گفت: حضرت امام(ره) نسبت به نظافت اهميت مي دادند اما افراط نمي كردند. (در نوفل لوشاتو) يك روز زمستاني بود و برف آمده بود. كلاهشان را شسته بودم و مي خواستم بر روي بند حياط بيندازم اما ديدم اين طور خشك نمي شود. كلاه را دستم گرفته بودم و دور اتاق مي چرخيدم كه ببنيم كجا مي توانم آويزانش كنم. مي خواستم يك ميخ روي ديوار پيدا كنم وروي آن بگذارم. امام گفتند چه مي كني؟ عرض كردم. پرسيدند چرا روي بخاري نمي اندازي؟ گفتم آخر اينجا را از غير مسلمان ها گرفته ايم. گفتند شما به چشم ديديد كه روي بخاري دست كشيده باشند؟ گفتم نه. گفتند پس پاك است.

 

احترام به همسر

وي در خاطره اي از نوع رفتار امام (ره) باهمسرشان اظهار داشت: خانم فراموش مي كردند كه چراغ راهرو را خاموش كنند. امام كه متوجه مي شدند  مشغول هر كاري بودند بلند مي شدند و چراغ را خاموش مي كردند. خانم ناراحت مي شدند و مي گفتند: آقا من سرپا هستم . چرا به خودمنگفتيد. مي گفتند مرد حق ندارد به همسرش دستور بدهد. اين رفتار امام (ره) را مقايسه كنيد با رفتار بعضي از مرد ها با همسرانشان. گاهي شاهديم كه نصف صورت زن را كبود مي كنند.

 

امر به معروف مقدم بر نهي از منكر

وي در خاطره اي ديگر از امام خميني (ره) گفت: يك روز كه امام(ره) منزل بودند، به ايشان خبر دادند كه نوه هاي دختر ايشان بين راه مدرسه و خانه رفته اند و بستني خورده اند و در همان زمان بگوبخند داشته اند. امام از شنيدن اين ماجرا خيلي ناراحت شدند. شروع كردند درحياط راه رفتن تا دختر ها به خانه برسند. جلوي در خانه پرده اي بود. امام به آن ها گفتند كه همان جا پشت پرده بمانند و يكي يكي بيايند پيش ايشان. امام از آن ها سوال كردند كه كجا بودند و چه مي كردند كه ديرتر به خانه آمده اند آن ها هم توضيح دادند. امام آن ها را نه دعوا كردند و نه سرشان داد زدند. بلكه خيلي محبت آميز گفتند بهتر نبود بستني ها را به خانه مي آورديد و پايتان را در آب خنك حوض مي انداختيد و كنار دختر خاله تان با هم بستني مي خورديد و مي گفتيد و مي خنديديد؟!

thumb_26628

دباغ افزود: نوه امام مي گويد كه از آن روز تا وقتي ازدواج كرده بود حس بدي نسبتبه اين داشت كه بيرون چيزي بخورد. از بستني هم بدش آمده بود. مي گفت به خاطر يك بستني دل پدر بزرگم را به درد آورده ام. ايشان امر به معروف را بر نهي از منكر ارجحيت مي دادند و در رفتار هاي اجتماعيشان همواره اصول اخلاقيرا پيش مي گرفتند. ايشان به عنوان يك الگوي اخلاقي بايد بيشتر معرفي شوند.آن چه تا امروز انجام شده است كافي نيست.

قدش خميده شده اما اعتقاداتش همچنان محكم و كلامش تاثير گذار است. مريض احوال اما هنوز پيگير مسائل روز است و حرف هاي بسياري براي گفتن دارد. هنوز بسيارها بايد آموخت از اين بانوي مبارز. 

منبع: بسيج‌پرس

بازنشر از زنان پرس

دسته ها :

در روزنهم خرداد سال 67 ،آن روز كه علي اكبر را مادر خود با دستان خود به خاك سپرد ،اتفاق عجيبي افتادو علي اكبر به درخواست مادر در داخل قبرچشمانش را گشود...

در نهم خرداد امسال، در سالروز شهادت علي اكبر ،در قطعه 29 بهشت زهرا (س)مراسم نكوداشت ياد وخاطره اين شهيد عزيز برگزار گرديد كه مادر شهيد علي اكبر صادقي خود در مورد وقايع آنروز چنين روايت كردند
"روزتشييع  جنازه، خودم به داخل قبر رفتم و همان وقت كه تو خاك گذاشتمش ،سلام دادم به حسين (ع).گفتم السلام عليك يا ابا عبدالله.گفتم ياحسين فقط ازخودت مي خواهم كه علي اكبر فقط 1 دقيقه چشماشو باز كنه  ومن چشماشو يك بار ديگه ببينم .همينطور كه توقبر گذاشتمش چشماشو باز كرد ومن چشماشو ديدم.من براي از دست دادن فرزندانم اصلا ناراحت نيستم براي دين اسلام كه آدم ناراحت نمي شود،من اگه 5 يا 7تا هم بچه داشتم كه در راه حق وحقيقت شهيد مي شدند ،حتي يك آه هم نمي گفتم.
آن جا كه خدا آنها را به ما داد،ماهم آنها را در راه خدا داديم...حاج حسين هم آن موقع در جبهه بود در منطقه ديوان دره.ولي خدا خواست كه او برگردد .كه اگه او هم شهيد مي شد من باز هم ناراحت نمي شدم.
اين شهيد شدن آنها هم به اين علت بود كه هيچ وقت بچه هايم برايم كم نگذاشتند وهر چي بهشون گفتم گفتندچشم مادر .شايد به خاطر همين بود .هدفشان خواست خدا بود
.ومنهم به همين دليل به امام حسين سلام دادم و از خدا خواستم كه علي اكبر 1 بار ديگه چشماشو باز كنه .گفتم السلام و  عليك يا ابا عبدالله،حسين جان، ميگن علي اكبر شما 2 تا پسر داشتند ولي علي اكبر من داماد بود.من فقط مي خواهم كه به حرمت علي اكبر شما الان چشماشو باز كنه ومن دوباره ببينمشون.
وخداروشكر چشماشو باز كرد وهيج كس هم نفهميد. آمدم كناري و به هيج كس هم نگفتم ولي بعد از 2،3 سال از روي عكسهايي كه ان روز گرفته بودندبقيه متوجه شدند واين مطلب منتشر شد"...

دسته ها :
دسته ها :
X